این روزا روزهای خوبی هستند از اون مدل خوبهایی که آدم رو دیوانه میکنه .....!!!! نمیدونم الان اینجا چیکار میکنم .... این موقع .... این ساعت .... ولی فقط خواستم بخاطر دلم بنویسم ......!! الان اون چیزی که مثل پتک هی تو سرم میکوبه و روی زبونم جاریه این شعر فروغ هستش .
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم
زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست
زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمع ام که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را .
آخش راحت شدم حالا با نوشتنش شاید کمتر دیگه بکوبه تو سرم و دیگه از زبونم بیافته .
این پست رو بگذارین به حساب بدون شرح . ممنون



