" تو تا حالا باید کاملا نرم می شدی مگر نه اینکه کلی باران روی تو ریخته ولی نه ، تو تکه سنگ بی خاصیتی هستی که مواد معدنی را در خودت جمع کرده ای و ساکت تر و سرشار از کلسیم شده ای . چرا اینجا مانده ای و تکان نمی خوردی ؟ چرا در برابر جریان آب جویباری که به ما آب می رساند ، مقاومت می کنی ؟ "
سنگ به سکوت خود ادامه داد و چیزی نگفت . چند تکه ابر آسمان را پوشاندند . خورشید غروب کرد و شب چادر سیاه خود را روی دشت پهن کرد . نور مهتاب روی سنگ که هنوز به خواب نرفته بود ، سایه انداخت . ماه با صورت پر از کک و مک خود از بالا نگاهی به گل و سنگ انداخت .
گل که در لابه لای گلبرگهایش آرمیده بود ، در خوابی عمیق بود . این مرتبه ، سنگ به صدا در آمد و گفت : من اینجا می مانم ، چون دیگر تکه ای از زمین و متعلق به خود نیستم ، بلکه تبدیل به قسمتی از تو شده ام تا در برابر سیل و طوفان از ریشه هایت محافظت کنم . گل عزیز و محبوبم همه چیز تغییر می کند ، ولی من اینجا باقی می مانم ، چون عشق آن فضای ذره بینی است که بین پاهای من وپوست شور تو فاصله انداخته است . و فقط اگر سرنوشت بین من و تو جدایی بیندازد ، می توانی آن را حس کنی .
ماه و ستارگان با آسمان وداع کردند و خورشید جای آن ها را در آسمان گرفت . خورشید خانم خمیازه کشان ، نوید روز جدیدی را به جهانیان می داد که گل از خواب بیدار شد . کش و قوسی به گلبرگهای زیبا و رنگارنگش داد و رو به سنگ گفت " صبح بخیر ، دیشب خواب دیدم که برایم آواز و لالایی می خواندی . مسخره است ، مگر نه ؟ " و سنگ هم چنان سکوت کرد و پاسخی نداد ....

ای کاش قدر عشقی که نثارمان می شود بدانیم و ....
ای کاش قدر عشقی را که نثار می کنیم درک کنند .



