تبليغاتX
فراتر از آسمان

روزی روزگاری صدفی زندگی می کرد که شن ریزه ای داخل پوسته اش فرورفته بود . فقط یک شن ریزه بود ولی درد زیادی را به او وارد آورده بود .

چون با اینکه صدف ها موجوداتی ساده هستند ولی احساس دارند . صدف از بازی زمانه به خشم آمده بود چرا که زمانه چنین دردی را به تحمیل کرده بود . او می گریست و می نالید و از دریا گله مند بود چرا که از او محافظت نکرده بود .

پس روزی به خود گفت : دیگر بس است ! حالا که نمی توانم شن ریزه را از پوسته خارج کنم باید برای بهبود حال خود تلاش کنم . سال های از پی یگدیگر سپری شدند و صدف دست از تلاش نکشید و ناامید نشد .

او تحمل کرد تا سرانجام آن به ظاهر شن ریزه که آزارش می داد تبدیل به مرواریدی زیبا و درخشان و گران قیمت شد . اگر این شن ریزه داخل پوسته صدف قرار نداشت قطعا" زندگی برای آن بی معنا می شد زیرا این باعث شد صدف سال های سال تلاش کند و امید خود را از دست ندهد .

داستانها و حکایت اینچنین زیاد شنیده ایم ولی آیا فقط می شنویم ؟ و یا می خوانیم و می گذریم ؟ و یا اینکه نه نتیجه می گیریم و از این نتیجه خود استفاده می کنیم ؟

اگر ما انسان ها نیز از بدو ورودمان به این دنیا مرواریدی زیر پوست خود نداشته باشیم تا به خاطرش تلاش کنیم آن وقت هدف و معنای زندگی مان را از دست می دادیم . پس به خاطر مروارید وجودمان تلاش کنیم و ناامید نشویم !!..

***********************************

امروز ۲۳/۱۰/۱۳۸۷  تولد دوست عزیز و مهربون و صمیمی  سکــــــــوت  هست .  سکوت پرهیاهوی مهربانم خواستم از این طریق هم عرض ادبی خدمتت داشته باشم و تبریک گرم و صمیمی خودم رو تقدیمت کنم .  مهربونم  هزاران بار تولدت مبارک و امید سهم و قسمت تو در زندگی همیشه بهترینها و زیباترینها باشه . امید که به آرزوهات برسی و مثل همیشه پرتلاش و ساعی مروارید درونت رو پرورش بدی و از اون محافظت کنی .  خدای پاک مهربان همیشه نگهدار تو باد .

تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:2  توسط فرا  | 



امشب روی هلال ماه خیالی نشسته ام و از آن دور دورها به آدم ها و زندگی فکر می کنم . آدمهایی که صحنه های زندگی شان سرشار از آرزو برای لحظه های بعد است .

این یکی را ببین ! شامش را نخورده فکر آن است که فردا برای ظهر ناهار چه بخورد ؟  و آن یکی هنوز نخوابیده با خود می گوید فردا یادم باشد ظهر زودتر برگردم یکی ـ دو ساعت استراحت کنم !

چقدر آدمها کارهای ناتمام دارند و چقدر آدمها کارهایشان را ناتمام گذاشته و رفته اند . به آدمها و کارهای ناتمامشان در دنیا فکر می کنم . به مادر بزرگ که امسال عید نتوانست عروسک نوه اش کیمیا را با بوسه ای گرم به او هدیه دهد .  به پدرم و شب آخر عمرش .  شبی که نمی دانستم آخرین بار است چشمان خاکستری مهربانش را می بینم . پیشانی اش را بوسیدم و او با صدایی که آخرین نفس هایش را در خود داشت به من فهماند که فردا هم منتظرم است . فردایی که آمد اما او نبود که مرا ببیند .

از آن بالا به خودم نگاه می کنم که دارم این پست را می زنم و به فردا فکر می کنم که لیست کارهای ناتمام جلویم چشمک می زند . و به چند روز بعد که نظرات  شما را خواهم خواند . اما از کجا مطمئنم که فردا زنده ام ؟  و اگر قرار باشد این آخرین شب زندگی ام باشد چه ؟ آیا فهمیده ام که در روز قیامت که هستم ؟ نمی دانم .

این بار به آسمان نگاه نمی کنم . می دانم که این ستاره ها این ماه و خورشید همه استعاره اند . آسمانی یونس بود در دل ماهی و در زیر آب . سجده می کنم و آسمانی ها را شفیع همه انسانها و خودم قرار می دهم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:7  توسط فرا  |