تبليغاتX
فراتر از آسمان

راوي اومد كنارم و گفت بشين كمي حرف دارم ولي اينبار يه خاطره ي خوب . گفتم پس چرا گريه ميكني ؟  گفتش اين اشك شوق هستش اشك آفريده شده براي اينكه تخليه درون كني چه در غم و چه در شادي . و بعد ادامه داد .

سالها پيش حاجي بهم زنگ زد و گفت فردا تو دفتر منتظرت هستم  . به احترام بزرگيش هميشه در برابر فرمانش آماده و گوش بزنگ بودم .  صبح كه رفتم ديدم مثل هميشه پشت ميزش نشسته با اون موهاي سفيد و پرپشتش و عينك بزرگ ذره بيني مثل اولين روزي كه ديدمش اولين آشنايي ....... حالا اين آشنايي بماند شايد روزي گفتم .

سلام حاجي در شهر چه خبر است كه اينگونه شاداني .  لبخند ش مثل هميشه آسموني و قشنگ بود طوري كه دل آدم لبريز از هر چه خوبي هست ميشد .  يهو رفت سر اصل مطلب و گفت ببينم هنوز مرد ميدون هستي . دستم راستم رو بردم بالا و گفتم قسم ميخورم كه نامردم . نگاهي بهم كرد و لبخندي عاقل اندر سفيه و مثل من دست راستش رو برد بالا و گفت منم قسم ميخورم كه تو در خلقتت اشتباهي شده .......  خب حاج آقا زود تند سريع بگو كه كار دارم ميخوام برم .  حاجي گفت نه ديگه نشد صبر كن يه مهمون دارم ميخوام بهت نشون بدم . بعد دختر نازي از در وارد شد .

حاجي : اين دختر خانوم گل كه الان اسمش رو ميگه دو سه روزي هست كه با من دوست شده ولي خب بايد يه سرپناه درست و حسابي براش پيدا كني ميسپارمش دست خودت ببينم چه ميكني .  در ضمن بگم كه زبان انگليسي هم مثل طوطي برات حرف ميزنه .

اسمت چيه عزيزم . دخترك چشمهاي مشكي درشتش رو به طرفم گرفت و گفت يلدا .  خب عزيزم اونوقت به انگليسی چطوري ميگي .  my name is yalda   .    آفرين دختر خوب و ناز  پس بزن بريم . دست يلدا توي دستم يه گرمي و حرارت خاص داشت . گرمايي كه با شنيدن آهنگي ملايم و موزون به آدم دست ميده . يلدا رفت بهشت . بهترين بچه بهشت بود و روز به روز خانوم تر و عزيز . از پدرش زبان ياد گرفته بود و بماند كه چطور شد كه پدر سر از زندان در آورد و يلدا سر از چهارراه هاي تهران براي گلفروشي .  دوستي من و يلدا ادامه داشت تا بعد از  شش سال كه  پدر بخشيده شد و به سراغ يلدا اومد .

يه روز به يلدا گفتم كي اسمت رو گذاشته ؟ گفت مادرم چون شب يلدا به دنيا اومدم . پس اين شبهاي يلدا برات بايد خيلي مهم باشه . يلدا با نگاهش حرفش رو ميزد و بدون اينكه چيزي بپرسه گفتم چون شب تولد هر كس براش خيلي مهمه و بخصوص براي احترام به شخصي كه اسمش رو گذاشته شب تولدش بايد بهترين و پربارترين شب زندگيش باشه .

يلدا با پدر مدتي در ايران بودند و بعد راهي اون ور آب شدند تا ديروز كه باز تماسي داشتم .

سلام راوي زود خودت رو برسون كه برات يه بسته پستي رسيده ... !!  از كي ؟  حالا تو بيا خودت ميفهمي .

وقتي رفتم ديدم يه وانت پر از بار هنداونه وايساده .  رفتم دم دفتر حاجي دستم به دستگيره نمي رفت . آخه سه سالي ميشه حاجي تنهامون گذاشته . حكايت منو حاجي اينقدر عميق بود كه فراموش كردنش اصلا امكان نداره .

خدا شانس بده براي مردم بسته كه ميرسه يا پول هستش يا گل ببين براي من چي فرستادن اين همه هندوانه  !!

بيا اين نامه هم با اين بار وانت اومده و ده  كيلو آجيل شب يلدا ...   ببين كي فرستاده ؟

توي نامه فقط اين جمله نوشته شده بود .   my name is yalda ……….     براي تمام يلداهاي بهشت بخاطر شب يلدا ......

اينجا بود كه هيچ كس جلودار گريه هاي راوي نبود حتي من .......  راوي يلداي تو هم مبارك ......

 

شب یلدا بر تمام ایرانیان عزیز بخصوص دوستهای گلم مبارک .

آرزو میکنم شبی آروم و به یاد ماندنی در کنار خانواده داشته باشید .

امسال هم در طرح دوست خوبمون  آقا سهیل   شرکت میکنیم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:42  توسط فرا  | 



صبح آنگاه رنگ حقيقي يافت  كه خورشيد وجود تو از مشرق كعبه برخاست

و كلام آن گاه متولد شد كه نام سترگ خداوند از غنچه لب هايت تراويد

اي تجلي نام نامي خداوند در زمين  !

خداوند را در تكبير تو بايد ديد و شناخت

آن هنگام كه برشانه پيامبر پا نهادي 

 و با دست خدايي ات گريبان بت ها را چاك دادي و برزمين شان افكندي

حق را در نگاه زلال تو بايد جست آن هنگام كه بر لاشه حقير بت ها فاتحانه لبخند زدي .

اي مهر مطلق ، اي عطوفت تمام ، اي عصاره آفرينش ،  كدام دل سنگي است

كه از محبت تو نلرزد ؟

و كدام جان تشنه اي است كه از سقايت و جام طهور تو روي بر تابد ؟

دست خيبر شكن ات در دست پيامبر

پرچم فتح هدايت است  فرا روي هر آن كه چشمي براي ديدن دارد

آن كس كه در سايه سار ارادت و محبت به توست چه غم دارد از سرزنش دشمن و دوست ؟

و آن كس كه سايه تو بر سرش نيست هلاك بيابان گمراهي است

و اين گونه است كه تو را تقسيم كننده بهشت و دوزخ ناميده اند ....

عدالت يتيم قضاوت توست  اي شاهين ترازوي خداوند در رستاخيز !

مي خوانم ات  !  با زباني كه در برابر ابهت نام خدا گونت به لكنت افتاده است ....

 عید بر همه ی شما دوستان خوب مبارک

جای همه خالی تهران داره برف میاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:37  توسط فرا  | 



انگشتان سخاوت مرد دچار ترديد شده اند .  با سر انگشتانش اسكناس  صد ، دويست  ،  پانصد و هزار توماني موجود در كيف پولش را لمس مي كند . زن كه چادر سياه را روي سر و صورتش كشيده  ،  دست نياز را به سوي مرد دراز كرده .

به دستان مردد بخشنده و دست هاي منتظر نگاه مي كنم . ناگهان  همه ي دست هاي عالم  ، حتي دست هاي مردگان خسته  در گور و دست هايي كه روزي به دنيا خواهند آمد  ،  جلو ديدگانم ظاهر مي شوند .  همه ي اين دست ها بي هيچ ترديدي از جانب خدا بخشيده شده اند و خدا لحظه اي در اين بخشش شك نكرد ،  با وجود آنكه مي دانست دست هاي بسياري قنوت نخواهند بست .

نگاهم به باغچه ي كنار ميدان و گلفروش بر ميگردد . انگشت اشاره ي زني رو به گلداني است . صدايشان را مي شنوم ، گلفروش مي گويد :  اين كاج 70 هزار تومنه !   نا گهان  همه ي كاج ها نه همه ي درخت هاي عالم جلو ديدگانم ظاهر مي شوند . حتي درختاني كه منتظر رويش اند و بعدها سر از خاك بيرون آورده و قد خواهند كشيد و درخت هايي كه روزي درخت بوده اند و بعد ها قلم  ،  كتاب و ستون حنانه شده اند .  همه ي درخت ها در همه ي زمان ها و مكان ها از جانب پروردگار به رايگان در اختيار ما قرار گرفته اند .

چقدر سخاوت آدم ها در برابر بخشش خدا كم رنگ است . دست ها و درخت ها فقط دو نعمت بخشيده شده از جانب پروردگارند .

ما آدم ها چقدر در بخشش و ميزان آن ترديد مي كنيم و چه بي شمارند نعمت هاي  خدا كه بي استحقاق و بي حساب به ما بخشيده شده اند . هوالكريم . هوالكريم . هوالكريم

 

***********************************

سلام . با تاخير عيد بر همه ي دوستان مبارك .آرزو مي كنم  هر كس عاشق و منتظر رفتن به اين سفر عرفاني و معنوي هست قسمتش باشه و به زودي در راه حج قدم بگذاره  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 11:49  توسط فرا  | 



همچو برگي كه خزان مي دهد او را بر باد   

 مي رود نقش من آهسته و آرام از ياد

خانه ام گر چه خراب از غم بسيار تو شد        

خانه ات تا ابد اي شادي دلها آباد 

وه كه پوسيدم از اين دور مكرر در بند          

هيچ كس كاش چو من بندي بيداد مباد 

وقت سرگشتگي  ام بر لب من مهر زدند  

 تا نگويم چه در اين وادي حيرت رخ داد 

گفتم اين گردش بيهوده در اين دايره چيست ؟     

آسمان خون شد و در دامن دريا افتاد

عرضه كرديم به عالم غم پنهان و دريغ           

گره از كار فرو بسته ما كس نگشاد

ديگر اين مامن ديرينه ندارد شوقي               

 دل سپرديم به طوفان بلا  ،  بادا باد

                      ***

الغرض حادثه اي بود مرا عشق و فلك         

داغ ديدار تو را بر دل ديوانه نهاد

بختم  ، هر چيز كه مي خواستم آماده نكرد         

زندگي چيز زيادي به من  ساده  نداد

 

 

سلام  . من خوبم هیچ ملالی نیست مثل همیشه سالم و شاد . نگران نباشید . همچنان شاکر خدا هستم این شعر هم بدون شرح هست . فقط یک شعر تقدیم به دوستان .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:37  توسط فرا  |