تبليغاتX
فراتر از آسمان

این روزا هیچ حرفی برای گفتن ندارم . اجبار در خونه موندن برام خیلی سخته . برای گذروندن وقت هر بار یه گوشه از خونه رو زیرورو می کنم . کاری از دستم بر نمیاد ولی خب زمان هم نمیگذره .  ریختن کتابهای قدیمی . دفترهای خاطرات . عکسهای قدیمی . مرور خاطرات .  باورهایی که داشتم و حالا ...

دیروز دختر همسایه پایینی زنگ زد و گفت خاله جون کلید یادم رفته درو باز میکنی . گفتم به شرطی که بیایی پیشم تا داداشت بیاد . سمن اومد پیشم و ناهارو قبل از اینکه جوجه بیاد با هم خوردیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت .

سمن چهارم دبستان هست و همیشه وقتی این دخترو می بینم یاده دوران دبستان خودم می افتم . همینطور پر شور و شر . شیطون و پر صدا .  همیشه ی خدا داداشش از دستش عصبی و کفری هست و دادش به هوا میره . 

 مثل خودم که همیشه برادرام  از دستم آسایش نداشتند و چون پدرم طرفداریم رو میکرد به خونم تشنه بودند .  عاشق  مداد و پاک کن و تراش بودم .  همیشه در حال خریدن جا مدادی بودم . یادش بخیر  ظاهرا این امر موروثی بوده وبه  جوجه هم رسیده چون الان که یه سرو و گردن از من بلندتره  برای سال تحصیلی جدید دنبال  لوازم التحریر مدل جدید می گشت که خودم خندم گرفته بود .

گفتم این روزا حرفی برای گفتن ندارم و همینطوری برای خودم دارم می نویسم . ولی چند تا عکس خوب پیدا کردم  که شاید بدتون نیاد ببینید .  بخصوص دوستان هم دوره خودم . به یاده دوران کودکی .  پس سخن کوتاه می کنیممممممم  .  ایام به کامتان

مداد شمعی از چیزهای بود که همیشه می خریدیم و به درد هیچ کاری هم نمی خورد!

 

دفتر مشقهایی که تعاونی مدرسه به قیمت ۱۵ ریال می داد . خاطر انگیزه ترین کاربرد این نوع دفترها دفتر مشق محمدرضا نعمت زاده فیلم "خانه دوست کجاست " است

 

پاکن جات و تراش آلات! نوع استامپی آنها کاربرد بیشتری داشت!

 

خودکار مجهز به ساعت٬ آنموقع این خودکارها آخر تکنولوژی بود!!

 

عکس برگردان با تمثال مشاهیر کارتون و عروسکهای برنامه کودک!

 

کارت آفرین !!

 

فیلم بتاماکس. از همانهایی که زیر پیراهن قایم می کردیم. قیمت ویدیو بتاماکس آنروزگار از پیکان بیشتر بود و نشانه تمول به شمار می رفت!

 

مداد های مختلف ٬ مخصوصا نوع پرچمی اولی از چپ را خیلی دوست داشتم .

 

ولی من هیچ وقت سر مدادم رو گاز نمیزدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:55  توسط فرا  | 



وقتی پاییز می آید  ناخودآگاه به یاد برگ های پاییزی می افتم . برگ هایی که صدای خش خش آن ها زیبا هستند و دلنشین  ! اما وقتی اندکی می اندیشم به یاد  روزهای پاییزی گذشته می افتم . روزی گفتم گذشته دیگر گذشته ...... ولی  با آمدن پاییز  خاطرات دور جان گرفتند ...  اما باز هم با خواندن خاطرات  به سادگی از کنار آنها می گذرم به همان راحتی که روی برگ های زرد پاییزی  زمان پا گذاشت و رفت ... به همین سادگی ........

اگر از خاطره ها می گویم

اگر از حال     کمی دل خونم

دست تقدیر مرا گریان کرد

مرا در گذشته ام  پنهان کرد

آه از آن خاطره های رنگین

وای از این حال و زمان ننگین

كاش دلم در خاطراتش زنده بود

خارهاي خشك تقدير همگي پژمرده بود

ناله كردم هر چه در ثانيه هاي واپسي

نشنيدند كه مي نالد كسي در بي كسي

كاش ساعت ها كمي احساس داشت

در پس اين لحظه ها لحظه اي ديگر داشت

كاش در هر لحظه اي كه مي گذشت

قلب من آن لحظه را باور داشت

 در عمق گلو بغض فراوان داری           رازی ز نگفته های دوران داری

ای ابر نشسته در دل چشمانم               در زیر سرت چقدر باران داری ؟

**************************

اما با تمام این حرفها همیشه عاشق پاییز بوده و هستم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:15  توسط فرا  |