تبليغاتX
فراتر از آسمان

 بیا ای سایه مهتاب و دریا                          بیا در پیش چشمان تو باشم

بیا بنویس بر برگ شقایق                           که می خواهم پریشان تو باشم

بیا ای چشم تو عشق شقایق                    بیا با هم چو یاس و آب باشیم        

بیا در فصل سرد بی وفایی                         چو ساز عاشقان شاداب باشیم

چه می شد با تو می بودم شب و روز            چه میشد یار دلخواه تو بودم                  

چه می شد ای بهار عاشقی ها                  تو با من باشی و من ماه تو باشم     

چه می شد عاشق شعرم تو بودی               چه میشد خنده روی تو بودم              

چه می شد ای شکوفه ای ستاره                دمی در سایه موی تو بودم      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:7  توسط فرا  | 



همیشه با خود گفتم :

پاهایت را هر کجای زمین که بگذاری آن را به خاطر خواهد سپرد . جاهایی قدم بگذار که وقتی فیلم تکرار گام هایت را گذاشتند از مکان های رفته پشیمان نشوی .

دست هایت هر کاری کنند هر چه را لمس کرده باشی در حافظه سرانگشتانت باقی خواهد ماند . خوشا به حال آن زمانی که دستها حرمت نگه می دارند . می آفرینند و سجده می کنند .

همیشه فکر می کنی تو با چشم هایت می بینی در حالی که آنچه را دیده ای از چشم هایت عکس یادگاری خواهد گرفت و روزی  یادآور خواهد شد که کجا را دیده ای .

به شعور سلول های بدنت و به شعور طبیعت ایمان بیاور و حواست به حرف زدن باشد . گلی که آن روز فکر کردی نمی شنود و بی محابا از سنگ دلی زمین و زمان و دستهای تنهایت گفتی . تمام حرفهایت را به خاطر سپرد تا روزی بگوید که آنجا تنها نبودی .

من از ضبط همیشگی خودت حرف می زنم . از اثری که بر هرچیزی می گذاری . آثاری که هرگز از بین نمی روند .

تو با هر حرکت و هر فکر در این دنیا گو شه ای از شکل خودت را برای آن دنیا نقاشی می کنی . کاش این تصویر زیبا باشد طوری که وقتی برای آخرین بار چشم ظاهرت را می بندی دل زمین برایت تنگ شود .

 

 

من شوق سفر دارم . او میل به تنهایی

او ساحل آرامش . من ماهی دریایی

من پای به پای او در این شب نافرجام

این طرفه نمی داند یک نکته ز همپایی

ای جنگل وهم انگیز خوابت نکند پاییز

از عشق تو لبریزاست باز این دل شیدایی

این شهر چه بی رنگ است آینه نیرنگ است

در خویش پناهم ده ای سبز تماشایی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط فرا  | 



شنیدم بازم میخواد برف بیاد . همیشه برف برام زیبا و قشنگ بوده .

روزهای برفی متفاوتند روزهایی که شب پیشش تا صبح برف باریده و خیلی از ما که به ناچار از رختخواب گرم و نرممان بیرون آمده ایم غافلگیر می شویم . آنهایی که با ماشین خودشان سر کار میروند بیشتر دلخور می شوند چون ترافیک سنگین تهران را پیش رو دارند و ماشین هایی که مثل کلاف سردرگمی در هم گره خورده اند .

کسانی مثل من هم برای رسیدن به هدف های روزانه بیشتر مواقع قصد پیاده روی داریم . فکر می کنیم که : الان است لیز بخوریم و البته که لیز می خوریم !! .

ولی روزهای برفی متفاوتند چون نمایی از زندگی و فراز و نشیب های آن را نشانمان می دهند .

ما خانه ای که در آن ایمن هستیم را ترک می کنیم وارد کوچه های پر برف و یخ زده ای می شویم که باید مواظب باشیم لیز نخوریم و به موقع از جلوی ماشینی که از پشت سرمان می آید کنار برویم .

مثل زندگی موقعی که می خواهیم روی پای خودمان ایستاده مستقل شویم به آرزوهایمان برسیم . سختی های مسیر پیشرفتمان مثل کوچه های یخ بسته ای هستند که باید دقت و احتیاط کنیم و امیدوار باشیم که بالاخره به خیابان اصلی خواهیم رسید .

بعضی افراد همان اول بر می گردند و به قول معروف جا می زنند .

خیابان اصلی همانی که به محل هدف روزانه مان  می رسد مثل شاهراه زندگی ماست که باید از وسایل مناسبی استفاده کنیم که ما را به هدفمان برساند . این درست مثل تاکسی یا مترو است که با آن به نقطه هدف روزانه  میرسیم . حفظ شغل .  مقام .  موفقیت و خوشبختی هم آسان نیست و به ایمان .  امید .  پشتکار و احتیاط نیاز دارد . مانند رد شدن از کوچه های یخ بسته و ماشین گیر آوردن در هوای برفی .

ولی هرگز نباید خانواده و همراهمان که بخشی از موفقیت مان را مدیون شانیم فراموش کنیم . برای همین است که شب باید همین کوچه های پربرف و یخ را برگشته و به خانه برسیم .

یک روز برفی در تهران

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:6  توسط فرا  |