تبليغاتX
فراتر از آسمان

 بیتی از غزل خواجه ی شیراز

شب یلدا، شب تولد خورشید، به تمام دوستانی که این نوشته ها را می خوانند مبارک و شادی بخش باشد.

  *******************************************

اهالي مهربان و بي ادعاي اين مرز و بوم، روزگاري نه چندان دور، در ميان همه سردي و سياهي زمستان، شبي را پاس مي‌داشتند كه پيش از هر چيز نمايشگر انس و الفتي بود كه كودكان سرخوش و بزرگترهاي سبك خيال آن زمان، در زير لحاف سنگين كرسي و بوي زغال سوخته زير آنرا حس مي‌كردند. داستان كهنه و دوست داشتني شب‌هاي دوري است كه همه اهالي يك فاميل، آن را به نشانه عشق و صداقت نهفته در دل‌هاي بي ريا، در جمع ساده و مهربان خود نقل مي‌‌كردند سوقات آن روزهاي دور، يادگاري از همه آيين‌‌هاي فراموش شده‌اي است كه امروز در كم رنگ‌ترين وجه خودنمايي مي‌كند.

 

در گذشته گرد آمدن شب چله دور كرسي با نقل خاطرات شيرين و خواندن كتابهاي داستاني تا نزديك صبح ادامه مي‌يافت. يكي ديگر از آيين‌هاي شب يلدا در ايران، تفال با ديوان حافظ است، مردم ديوان اشعار "لسان‌الغيب" را با نيت بهورزي و شادكامي باز مي‌كنند و فال دل خويش را از او طلب مي‌كنند.

در برخي ديگر از نقاط ايران "شاهنامه‌ خواني" رواج دارد، نقل خاطرات و قصه گويي پدربزرگها و مادربزرگها نيز يكي از مواردي است كه يلدا را براي خانواده ايراني دلپذيرتر مي‌كند.

در فرهنگ كهن ايراني، اينها همه ترفندهايي است كه خانواده‌ها گرد هم جمع شوند و بلندترين شب سال را با شادي سحر كنند. برگزاري مراسم شب چله با همه حقايق و داستانهاي همراه با خود، هنوز در ميان ايرانيان از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است.

 

                                   *********************************************

 

شب یلدا،
ننه سرما،
گنجشک های کوچک و نقلی روی سیم های برق،
برف، 
آسمان سربی،

و خیال آبی من.

 

 

 

 

 

 شب یلداست،طولانی ترین شب سال، شب مهر و مهتاب، شب نور، میلاد خورشید خجسته باد.

 

سری هم به وبلاگ سهیل عزیز درصبح بهاری  بزنید . طرح و ایده جالبی هست امید که شما هم باشید .

 

 

(دوستان خوبم در بالا کلمه سوقات که نوشته شده به معنی چیز عجیب یا نادر هست . سوقات آن روزهای دور = نکته عجیب و کمیاب آن روزهای دور .  و با سوغات که به معنی تحفه و هدیه هست فرق میکنه . سوقات رو میتونین در لغت نامه دهخدا پیدا کنید که  احتمالا " ریشه ترکی یا عربی داره دقیق نمیدونم  . ببخشید در کامنت ها دوستان به عنوان غلط املایی تلقی کردند که لازم دونستم در اینجا توضیح بدم . )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:59  توسط فرا  | 



مدتی که بخاطر بیماری مادردر بیمارستان بودم با افراد مختلفی برخورد داشتم چه بیماران چه همراهان با خصوصیات و عقیده هایی متفاوت  با فاصله ای از زمین تا آسمان . ولی به حق باید گفت دیدن افراد امیدوار و عاشق به زندگی آنچنان انرژی مثبتی به آدم منتقل میکند که فرد احساس سبکی و میل به زندگی پیدا میکند . در همین گیرو دار بیماری و رفت آمد به بیمارستان و دیدن صحنه های شاد و غمگین تنها به یک نکته و نقطه اصلی رسیدم و این مورد چیزی نیست جز امید .

اگر حوصله دارید این داستان کوتاه که برای من جالب و قابل تقدیر بود را بخوانید شاید برای شما هم قدری لذت بخش باشه .

تند باد روزگار از درخت تناور زندگی اش برگ و بری ریخت که جا داشت بخشکد و بی ثمر گردد اما ماند  و مبارزه کرد .  همسرش را در یک تصادف رانندگی از دست داد او ماند و یک پسر زمان هم بدین منوال گذشت .

روزی احساس کرد در فرق سرش غده ای سر برآورده اهمیت نداد  شاید غده چربی باشد اما دردی که گهگاه سراغش می آمد زنگ خطری بود که در بنا گوش او نواخته می شد به طبیب مراجعه کرد و کار به تکه برداری و غیره انجامید و چیزی نپایید که فهمید سرطان گرفته است . هیچ خود را نباخت و با خود گفت این چهره زندگی امروز به من رخ نموده است .

می دانست باید بلاخره با زندگی کنار آمد شیمی درمانی را شروع کرد و به صورت توام اسباب و وسایل زندگی اش را فروخت فرزندش را هم به خانواده پدریش سپرد و روانه انگلیس شد برای مداوا .

چون زبان می دانست برای ایجاد ارتباط با دیگران چندان به مشکل برنخورد سیر درمان را در آنجا ادامه داد و با طبیب معالج خویش به مشورت نشست .

- دکتر می توانید راحت همه چیز را برای من بگویید فکر کنم تحمل شنیدن حرفهایتان را دارم .

-  در یک وضع معمولی شما حداکثر تا شش ماه دیگر زنده خواهید ماند بیماری شما پیش روی سریع خویش را آغاز کرده است اگر بخواهید تحت عمل جراحی قرار بگیرید باید کاسه سرتان برداشته شود من هیچ قولی نمی توانم به شما بدهم چنین عملی در شرایطی که شما دارید بسیار خطرناک است اما اگر از این جراحی جان سالم بدر بردید دیگر از خطر رسته اید .

- دکتر برای عمل جراحی چقدر فرصت دارم مثلا ۷۲ ساعت خوب است .

- هیچ مانعی ندارد .

خدا نکند شما جای او باشید فقط فرض کنید اگر شما ۷۲ ساعت تا پایان زندگی فرصت داشتید چه می کردید ؟ ( چنین احتمال قطعا" به صورت قوی برای او مطرح بود می خواهید حرفهای خودش را برایتان بگویم )

گفت آمدم تلفنی با تک تک اعضای خانواده ام در ایران صحبت کردم و جریان را به آنها گفتم و غزل خداحافظی را خواندم بعد هم بلیط موزه ها و مراکز تفریحی لندن را گرفتم و در این فرصت مغتنم عمر خویش آثار شگفت انگیز و مراکز دیدنی را از نظر گذراندم در این چند روز مختصر چنان از عمر خود بهره بردم که هیچ کس از یک سرطانی مشرف به مرگ انتظار نداشت بعد هم با نهایت  آرامش خود را به تیغ جراح سپردم .

کاسه سرش را برداشتن و غده سرطانی اش را عمل کردن از بیمارستان انگلیسی ها به سلامت بیرون آمد امروز هم زندگی شغل و موقعیت خود را کاملا باز یافته است .

نگویید چه بی خیال دارد می میرد و سراغ موزه می رود بله او به مدد و امید نجات یافت من که بیشتر در جریان کار او بودم  ! می دانم که اگر او خود را باخته بود آن روز مرگ با تیغ آغشته ی خویش چنان بر فرق سر او می کوبید که دیگر تا قیامت نتواند سر بر آورده چه رسد به این که امروز سرزنده و شاداب دوباره در کنار خانواده زندگی را ادامه دهد .

 

**ما همین نیستیم که اکنون هستیم آنیم که بخواهیم و اراده کنیم  **

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 9:48  توسط فرا  | 



مشق هر شبم روزی هزار بار از نگاه تو نوشتن است .

هرگز از این تکلیف های مکرر خسته نمی شوم .

می خواهم هر بار از تو بگویم . از تو بنویسم !

می خواهم هر بامداد با طراوت وجود تو سرزنده شوم . هرم نفس هایت بر حریر آبی آسمان باران عشق بر کویر هستی ام می بارد و غبار از دلم می زداید . تو با هر ذره آشنایی و آغاز و پایانی جز با تو معنی نمی شود . اگر قدمی به خانقاه دلم بگذاری پوستین خستگی ها را بر می اندازم و زندگی را سرمست و شاد آغاز می کنم . تو معنی زندگی ام هستی و من می خواهم در صفحه صفحه دفترم آنقدر زیبا تفسیرت کنم که هر خاکی و افلاکی با بزرگی ات بیگانه نباشد .

خدای من ! یک شب از پنجره گشوده قلبم بر سرزمین کویری ام بتاب و باران رحمت و بخششت را به رویم ببار . تابید ن انوار الهی ات پیچ و تاب گمراه های تاریک درونم را روشن خواهد کرد . آنگاه من رهگذر راهت را با عشق بوسه باران می کنم .

شمیم افلاکی ات مشام همه بودها و هست ها را بر انگیخته است . به تو نزدیکم . بگو .... بگو که راه را درست آمده ام !!

صدای قدم های عشق را روی پشت بام خلوص دل می شنوم . چه دستانم را تا آسمان حضورت پلی میکنم تا  پنجـــــــــــــره  استجـــــــــابتم را بگـشـــــــایی   .  

مشق امشبم نوشتن از پنجره ای است که همیشه رو به دشت خلوص گشوده است .

*********************************

سلام و صد سلام به همه ی عزیزان . سپاس و تشکر بخاطر تمام محبت ها و الطافی که نسبت به من دارید .  من برگشتم .

  به لطف همه ی شما مهربانان مادرم هم خوب و سلامت هستند و باز هم مثل همیشه عنایت و رحمت خدای مهربان شامل حالم شد و مادر رو همچنان مهربان و استوار درکنارم دارم .  نگاه مهربانش را در قابی از طلا به دیوار ابرها کوبیده ام و هزار بهانه جور می کنم تا دیگر بهانه ای نباشد .انگار جز نگاه مهربانش هیچ کسی میهمان لحظه های تنهایی و خستگی ام نمی شود .

آرزو می کنم که همواره در زندگی موفق و سلامت و پیروز باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:24  توسط فرا  |