هفتم آبان روز بزرگداشت کوروش بزرگ بر تو میهن پرست ایرانی خجسته باد .
گويند انسان از هرچه مي ترسيد ، خدايي مي تراشيد . پس چگونه است كه ايرانيان خدايان گوناگون نداشتند . نه از ديو و نه از پري ، نه از طوفان و نه از آتش ، نه از سيل و دريا و نه از رعد و برق و زلزله ، به اين دليل بود كه آرياييان شجاعترين مردان و زنان را داشت كه در سرتاسر گيتي ، دلاوري پارسيان زبانرد خاص و عام بود آري ايرانيان از هيچ چيز باكي نداشتند ، جز خداوند يكتا ، زيرا از همان ابتدا تكامل
عقلانيشان به آن حد بود كه بدانند همه ي اينها چيزي نيست جز خواست اهوراي جاودان پس بخاطر اين بوده كه از ابتدا تنها و تنها خداي يكتا را پرستش مي كردند . بجاي تراشهاي بيهوده ي خدايگان سنگي بيستون را مي تراشند نقش رستم را خلق مي كنند كتيبه ها را ... منشور كورش و ......

سفارش نامه کوروش کبیـــــــــــــــــــــر : زمانی که چشم از دنیا فرو بستم تن مرا مومیایی نکنید و درون تابوت نگذارید و هر چه زودتر پیکر مرا به خاک بسپارید تا بخش بخش تن من پاره ای از ایران شود . هر گاه می خواهید دشمن خود را نابود کنید به دوستان خود نیکی کنید .
از کـــــــــــوروش : خوشبختی از آن کسی است که بهترین خوشبختی را برای دیگران آرزو کند و نیکی را ازبرای نیکی انجام دهد نه از برای پاداش .
سروده شادروان ملک الشعرای بهار :
ما كودكان ايرانيم
مادر خويش را نگهبانيم
همه از پشت كيقباد و جميم
همه از نسل پوردستانيم
زاده كورش و هخامنشيم
پسر مهرداد و فرهاديم
تيره اردشير و ساسانيم
ملك ايران يكي گلستان است
ما گل سرخ اين گلستانيم
كجا رفت آن فره ايزدي ؟
كجا رفت آن كورش دادگر ؟
كجا رفت آن كمبوجي نامور ؟
اگر سيمرغي بسوزد سيمرغي جوانتر و با انرژي تر به وجود خواهد آمد. پس بسوزيم تا فرزندانمان با انرژي بيشتري آينده اي زيبا را براي اين سرزمين بوجود آورند
به اميد بازگشت دوباره ي ايران به دوران شكوهش
آبي حضور پدر و قلب مهربانش كه به بي كرانگي آسمان و درياست . هر چند طوفاني وزيد و رنگ خاكستري پاشيد روي تمام زيبايي ها و حضور پدر گم شد در بحبوحه تابلوي سال هاي عمرم .
سبز حضور مادر مثل دشت هاي زيبا وسيع آرام و روحنواز .
صورتي قشنگي . بي خيالي و سادگي كودكي هايم شد دنيايي با قلب هاي كوچك و آرزوهاي بزرگ كه قد كشيدن و بزرگ شدن نخستين آن ها بود .
سرخ . شور . شعف . هيجان . سرمستي و سركشتگي جواني را به تصوير كشيد . رنگي كه چشم هاي ترم از غم پدر به خود گرفت .
و رنگ زرد . شايد در حق رنگ زرد احجاف كرده ام . زيرا انتظار نافرجام كه در نامهرباني ها خلاصه شد و هر چه مهربان تر شدم . روزگار نامهربان تر عزيزان را دور كرد .
ديري نبود كه خوشبختي را يافته بودم
در آن هنگام كه صادقانه مرور مي كردم . اي تقدير !! پناهنده كدام درگاه بودي ؟
صميمانه ماوايت بودم در آن زمان كه بي رياترين منزلگاهت شده بودم مهرت را كجا معامله مي كردي ؟ كاش مي دانستي چه معصومانه ساز صدايم تو را مي طلبيد .
اما صدايم هرگز به تو نرسيد ! نمي دانم شايد روزي شنيده شوم !
ولي آن روز در آن سالن سفيد بي روح تنها غم بود و اشك و نياز و همه ي دوران صورتي ام كه سهم ديگران هم بود ولي آنها محروم بودند . تنها رنگ زرد بر تابلويم نقش گرفت .
و اينكه با رنگ نارنجي تقدير را ستودم و گفتم شايد اين سهم من بوده . ديدن و شنيدن و هيچ نتوان كردن . در اين غمكده بازاري كه هر انساني سازي ميزند و من رقصيدن اين همه ساز را نميدا نم !! شايد بايد تدبيري ديگر بر اين تقدير كنم و اينكه پاك ترين مهر و خالصانه ترين دعايم را بد رقه راهشان كنم . باشد تا روزي در غبار ابهام و فراموشي دست گيرشان گردد و نگهدارشان باشد .
خط ممتدي با رنگ طلايي از كنارسال هاي جواني ام مي كشم رنگي كه تلالو همراهي راه زندگي با من است
هنوز نيمي از بوم سفيد مانده
نمي دانم در كجا اين تابلو به آخر مي رسد و شايد نيمه تمام بماند با تمام اين ها تابلوي زيبايي شده است .
( تقديم به آنهايي كه در كنارم گريستند و من تنها گفتم شايد روزي شنيده شويد )




