تبليغاتX
فراتر از آسمان

 

 ... اما هنوز با نگاه خودم غريبه ام

شادم از اين كه شادم و با غم غريبه ام

 

با آن وجود كه سخت است درد هجر

با هر چه هست در صف ماتم غريبه ام

 

مي خندم اين چنين كه بخندد به روي من

دنيا اگر چه با تبسم آن هم غريبه ام

 

حس عجيب قلب مرا شاد مي كند

اما هنوز با تمامي عالم غريبه ام

 

همچون غريبه ها كه راه به جايي نمي برند

من با زمين چو حضرت آدم غريبه ام

 

اصلا" بهشت وعده گاه من و خالق من است

من با زمين كه هست همچو جهنم غريبه ام

 

 

(یک هفته دیگه برمیگردم )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:7  توسط فرا  | 



 

خوندن این داستان برام خیلی جالب بود گفتم شما هم نگاهی بندازین و بخونین . حکایت قشنگی هست و ارزش وقت گذاشتن داره ....... (البته شاید شنیده باشید )

*******************************

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :؟ کاش یک غذای حسابی باشد ؟.اما همین که بسته را باز کردند از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد . چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد .

او به هر کسی که می رسید می گفت :؟ توی مزرعه یک تله موش آورده اند صاحب مزرعه یک تله موش خریده است ؟ ....

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را  تکان داد و گفت :؟ آقای موش برایت متاسفم از این به بعد باید مواظب خودت باشی . به هر حال من کاری به تله موش ندارم تله موش هیچ ربطی به من ندارد .

میش وقتی خبر تله موش را شنید صدای بلند سرداد و گفت :؟ آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی . چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر سری تکان داد و گفت :؟ من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد ! او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد .

سرانجام موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد چه میشود ؟!

در نیمه های شب صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند .

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده موش نبوده بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد . صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت . وقتی زنش را در این حال دید او را فورا" به بیمارستان رساند بعد از چند روز حال وی بهتر شد اما روزی که به خانه برگشت هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود گفت : برای تقویت و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فورا" به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید .

اما هر چه صبر کردند تب بیمار قطع نشد بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .

روزهای می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن اوخیلی زود در روستا پیچید . افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند بنابر این مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .

حالا موش به تنهایی در مزرعه می گردید وبه حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند !

نتیجه ی اخلاقی :   اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد کمی بیشتر فکر کن . شاید خیلی هم بی ربط نباشد !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:7  توسط فرا  | 



راوی  :

 

در مناسبت های مختلف مراسم های زیادی گرفته میشه مثل تولد فاطمه زهرا (ص) یا میلاد مولا علی (ع)

شب قبلش با تماس تلفنی دعوتم کردند که برم به مرکز احیای انسانی .

همون خیابون همون کوچه . بوی مرغ بریون خیلی وقت بود که سر نزده بودم

همون تابلوی احیای نیروی انسانی و روی پارچه با خط درشت نوشته بودند .

ورود مهمانان ارجمند و عضو جمعیت احیای نیروی انسانی را خیر مقدم می گوییم .

 

حتما ازاین  مراکز دیدید یا شنیدید . اینم مثل بقیه مراکز یه حیاط قشنگ و پر درخت. سمت چپ چند پله میخوره میره پایین سالن کنفرانس و سمت راست به سمت طبقه اول میره و مطب روانشناسا و پزشک هایی که بیشتر به صورت داوطلب ساعتی در هفته در این مراکز کار میکنند .

 

ای بابا داخل ساختمان که تعریف نداره  چه فرقی میکنه چه طوری و باچه نقشه ای هست کارش هم معلومه جمعیتی از اون دسته آدمهایی که حالا یا بر حسب وظیفه یا ثواب یا شاید فقط و فقط بخاطر آرامش  روح و روانشون و یا شاید کمک به هم نوع در این مکانها جمع میشن و به آدمهای نیرو از دست داده و متلاشی ولی کمی امیدوار کمک میکنند چه معنوی چه روحی چه مالی و چه پزشکی .

 

راوی ادامه داد :

 عده زیادی مردم جمع شده بودند گروه گروه مشغول سلام و احوالپرسی بودند داشتم وارد میشدم که یکی از پشت صدا زد ............... ببخشید .... سلام : برگشتم دیدم یه خانوم جوان و خیلی لاغر. کمی به ذهنم فشار آوردم تا شناختمش . بغلش کردم بوسیدمش و از دیدنش اظهار خوشحالی و شعف کردم .

همونجا کنار جدول توی پیاده رو روبروی درب ورودی مرکز نشستیم .

کلی دعا و صلوات به جونم و سایر دوستان کرد و اینکه اگر نبودیم چه میشد و چه نمی شد .

 

فرزانه رو چند سال پیش تو مرکز دختران فراری دیده و آشنا شده بودم . از یکی از شهرستانها فرارو در پارک دستگیر شده بود .  یه قصه دیگه....... شاید  تکراری برای شنونده .

 

اما خیلی زحمت کشیدیم خیلی سختی دیدیم تا تونستیم جسمش رو از تریاک پاک کنیم خیلی از وقتم مایه گذاشتم و بعد توی محل کاری که براش پیدا کرده بودیم عاشق شد و ازدواج کرد و رفت .

چند وقت بعد  فهمیدم صاحب یه پسر شده خدا رو شکر کردم که جمعی تونستند واقعا فردی رو به قولی احیا کنند و سروسامان بدند .

 

توی این افکار بودم که صداش منو به خودم آورد و پرسیدم چرا اینقدر لاغر شدی آخرین باری که دیدمت باردار بودی  برو روی خوبی بهم زده بودی ولی الان عوض شدی . از همسرت و پسرت بگو .

 

حرفهای فرزانه مثل پتک توی سرم خورد آنچنان آهی از نهادم بلند شد که انگار دنیا روی سرم چرخید .

اعتیاد همسرش . جدایی و گرفتن پسرش بخاطر عدم توانایی از نگهداری فرزند توسط خانواده همسرش .از بی وفایی حرف میزد اینکه شانس نداره . تا خواست معنی عشق رو بفهمه دنیا باهاش قهر کرد . از اینکه عشقی از خانواده هیچ وقت نصیبش نشده  !!!!!

 

همین موقع بود که یه آقایی از بقلمون رد شد و آروم به سمت فرزانه خم شد و گفت . گراس . حشیش . تریاک . قرص .................

 

دیگه داشتم دیونه میشدم به دستام نگاه کردم . به پاهام که روی زمین خشک شده بودند . این همه زحمت این همه وقت این همه فک زدن از اینجا به اونجا برای پیدا کردن کار و بعد جستجو در مورد همسرش .

قول داده بود .   از حق ناحق شدنش حرف میزد .

 توی چشماش نگاه کردم و گفتم :

 فرزانه پس سهم عشق من چی ؟  سهم این همه زحمتم چی ؟  پس من کجای دایره هستم  ؟  من عاشق وجودت شده بودم تو به ما  قول دادی فرزانه یادته . پس حق من چی ؟؟!!!!

سرش رو آروم پایین آورد و گفت بخدا ....... .....من پاکم .

 

ولی نه این فرزانه فرزانه ای نبود که من روزها روش کار کردم تا پاک بشه اگر اینطور بود اون مرد با اون قیافه تابلوش جرات نمیکرد در گوشش زمزمه مواد کنه .

آروم بی هیچ حرفی مسیرم رو عوض کردم و به سمت خونه راه افتادم ........

 

دلم برای راوی سوخت .  اشک توی چشماش حلقه زده بود . راوی چند روز بعد به خودش اومده  و یاعلی گفته  و دوباره کارش رو شروع کرد . دوباره روز از نو روزی از نو . کارش این بود دیگه تو این کارها قاطی شده بود .   ولی همیشه همه کارش جور نبود همیشه  یه چیز خیلی از زحمتهاش رو به باد میداد ولی خب چیکار میشد کرد . بخاطر یه نفر که نمیشد دست روی دست بگذاره .  شاید کسی در جایی نه زیاد دور منتظرش هست و او ن نفر فرزانه نیست و شاید کسی هست که واقعا بتونه و آمادگی داشته باشه سالم زندگی کنه . 

 

(حرفهای گفته شده از راوی { یک دوست } و حقیقی )  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 16:17  توسط فرا  |